تبليغاتX
دوشنبه دهم تیر 1387

اگر از تو بسیار جویا شدند

بگو شاعر شهر  دیوانه هاست .

 

+ نوشته شده در 20:8
یکشنبه یازدهم آذر 1386
بانو...

مهربانو .!

مهربانی را بیاموز .....

و

 

با ما  مهربانی کن ...

+ نوشته شده در 3:59
شنبه پنجم آبان 1386
بان...
مدت هاست که  به دنبال تو می جویم  ...

بگو کجایی .

+ نوشته شده در 6:53
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
بانو...
تو هم به هر کجا که بروی در دل من جا داری !

مگر نمی دانی ...

مگر نمی دانم ... دل من مرز اسمان و زمین است .

+ نوشته شده در 6:1
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
بانو...
از جنس واژه نبود .

یک نفر صدایم زد :!

بانو...

+ نوشته شده در 7:33
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
بانو...

نماز  گریه هایت را نشکن

برای پرستش روزگار به ان نیاز داری .   

+ نوشته شده در 7:26
یکشنبه هفتم مرداد 1386
بانو...
کاش نقاشی بودم که نقش رخت را بر تمام این حواری های دوره می کشیدم تا بدانند از ندیدن چه رخی این قدر می سوزم .

+ نوشته شده در 19:27
شنبه نهم تیر 1386
بانو...

بانو...

تو باز به دنیای من برگشته ایی و این مرا سخت ویران می کند. گهگاهی  چنگ بر زولف پریده ام می کشم که شاید باور کنم ان چیزی را که در ایینه می بینم  دور از واقعیت است .

و هیچ چیز مرا از این جنون نمی رهاند .

+ نوشته شده در 6:0
شنبه نهم تیر 1386
بانو...
یادم باشد در هر کجا که هستم

ماه بالا سر تنهایی من نشسته است . !

+ نوشته شده در 5:54
شنبه پنجم اسفند 1385
بانو...

 هنوز میشه برای ادمایی که مردن یه دل سیر گریه کرد .

بهترین هایم که مردن یک قطره اشک هم تو چشمهایم جمع نشد . به قول ادمای اطراف به مرگشان چنان راضی بودم که دگر جایی برای تظاهر هم باقی نمانده بود .  و من دور تر از قبرشان ایستاده بودم و با لبخندی فقط اسمشان را هزاران بار زمزمه می کردم .

ولی کسی نگفت شاید مردنشان را باور نکردم

+ نوشته شده در 23:50