
مگر نمی دانی ...
مگر نمی دانم ... دل من مرز اسمان و زمین است .
بانو...
تو باز به دنیای من برگشته ایی و این مرا سخت ویران می کند. گهگاهی چنگ بر زولف پریده ام می کشم که شاید باور کنم ان چیزی را که در ایینه می بینم دور از واقعیت است .
و هیچ چیز مرا از این جنون نمی رهاند .
هنوز میشه برای ادمایی که مردن یه دل سیر گریه کرد .
بهترین هایم که مردن یک قطره اشک هم تو چشمهایم جمع نشد . به قول ادمای اطراف به مرگشان چنان راضی بودم که دگر جایی برای تظاهر هم باقی نمانده بود . و من دور تر از قبرشان ایستاده بودم و با لبخندی فقط اسمشان را هزاران بار زمزمه می کردم .
ولی کسی نگفت شاید مردنشان را باور نکردم